غروب بود و زنی بی قرار تنها بود ...

غروب بود و زنی بی قرار تنها بود ...

زنی زداغ برادر ، فکار ، تنها بود ...

 

غروب بود و علمدار خفته و زینب ...

میان خیمه ی بی پاسدار تنها بود ...

غروب بود و به مقتل برادرو زینب ...

هزار و نهصدو پنجاه بار تنها بود ...

غروب بود و رباب و صدای لالایی 2

کنار تربت یک شیرخوار ، تنها بود ...

حسین ... حسین ...

***

غروب بود و طناب و اسیری و زینب ...

 

خلاصه این همه غم بود و زینب کبری ...

میان لشگری از نیزه دار تنها بود ...

محمل درست در وسط نیزه دارها

یک ذره رحم در دل خود ساربان نداشت ...

چقدر شلوغه قتله گاه؛نمیرسه صدات

چقدر شلوغه قتله گاه؛نمیرسه صدات

نمیدونم باید حسین؛چیکار کنم برات

لبای تشنه تو شد؛مصیبت فرات

 

عجب قیامتی شده غروب کربلا

شبیه مادرم زدن تو رو چه بی هوا؛

به زیر چکمه های شمر زدی تو دست و پا

 

به سمت قتله گاه تو نگاه زینبه؛

دیدم که خنجر رو کشید وازده مرتبه

تنی که دیگه بی سره؛به زیر مرکبه

 

برای درهمی حسین یه عده کشتنت

دیدن که پاره پاره شد تموم پیرهنت؛

نشد که نیزه ها رو در بیارم از تنت

 

غروب و نعل تازه و صدای ده سوار؛

سرِ تو روی نیزه و میخنده نیزه دار

میمونه خیمه سوخته ها؛میگم که الفرار

 

منو به قصد کشت زدنقدم کمونیه،

دیدم تو دست ساربان ازت نشونیه

ببین که گوشِ دخترت رقیه خونیه؛

 

نگاهِ به علقمه کجاست برادرم

ببینِ دست به دست داره میگرده معجرم؛

با شمر  و زجر و هرمله آخه کجا برم

دنیای من،آقای من

قافله سالار من  کجایی ای دوای دردم

قافله سالار من    کجایی ای دوای دردم

پی تو هرکجا میگردم    تو رو تو قتلگاه گم کردم



ای بدن صد پاره    رو خاک داغ این صحرایی

چرا مقطع الاعضایی     بگو کجا برم تنهایی

 

وای من از عاشورا     زمین و آسمون غمگینه

یه خواهری داره میبینه    یکی میشینه روی سینه



وای من از عاشورا   باید بمیره از غم دنیا


تو قتلگاه به پیش زهرا    دوازده ضربه زد واویلا

 

داغته روی سینه    که قلب مضطرم میسوزه

پاشو ببین حرم میسوزه    ببین که معجرم میسوزه



رفتی و دور از چشمت   به خیمه ها هجوم آوردن

همه چیو غنیمت بردن    سه ساله تو اسیری بردن

 

لشکر دشمن ای وای    به روی پیکرت می تازه

میان همه با نعل تازه    دیگه روشون به رومون بازه

من بودم و عزای بیابان کربلا

من بودم و عزای بیابان کربلا

بچه یتیم های پریشان کربلا

بر روی نیزه ها ، سر عطشان کربلا

خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

با یاد زخمهای تنش گریه می‌کنم

هر شب برای پیروهنش گریه می‌کنم

 یادم نمیرود که دل از غصه ها گرفت

شلاق‌هایشان به تنم بی هوا گرفت

دیدم که چکمه ای به روی سینه پا گرفت

یک خنجر شکسته ، حسین مرا گرفت

دیدم سرش جدا شد و باور نداشتم

جای حسین کاش که من سر نداشتم

* کاش سر منو می‌بریدند*

حالا عزای زخم تنت قاتلم شده

کابوس دست و پا زدنت قاتلم شده

با نیزه پشت و رو شدنت قاتلم شده

خون لخته‌های پیرهنت قاتلم شده

*گوشتو بگیر نشنوی*

یادم نرفته خاطره‌ی گوشواره را

گودال و ازدحام و تنی پاره پاره را

 حسین ........

بعد از وداع بود که روزم سیاه شد

عباسمان که رفت حرم بی‌پناه شد

با تازیانه ها بدنم راه راه شد

با من هرآنچه شد وسط قتلگاه شد

با این که روزگار به غارت مرا سپرد

دست کسی ولی به پر معجرم نخورد

ازهم گسست بعد تو شیرازه‌أم حسین

انگار داغدار غمی تازه‌أم حسین

من در غمت شریک و هم اندازه‌أم حسین

مجروح سنگ خوردهٔ دروازه‌أم حسین

میرفت بعد غربت صحرای کربلا

نیمی زمن به ناقه و نیمی به نیزه ها

گیـرم حسیـــن سبط رسول خدا نبود

گیـرم حسیـــن سبط رسول خدا نبود
گیـرم که نـور دیده‌ی خیـرالنساء نبود

 

گیرم یکی ز زمره‌ی اسـلام بود و بس
از مسلم این ستم به مسلمان روا نبود!

 

گیـرم نبود سینه‌ی او مخـــزن علـوم
آخر ز مِهـر، بوسه گهِ مصطفی نبود؟!

 

گیـرم که خونِ حلق شریفش مباح بود
شــرط بریدن سرکس از قفــــا نبود

 

گیـرم نبود عتــرت او عتــرت رسول
گیـرم حریــم او حـــرم کبــریا نبود

 

آتــش به آشیانه‌ی مـــرغی نمیزنند
گیرم که خیمه؛ خیمه‌ی آل عبـا نبود!

 

گذار ناله از جگرِ خود برآورم


جانم بگیر تا شبِ غم را سرآورم

وقتی برایِ گریه ندارم ، نگاه كن
باید كه كودكانِ تو را دربرآورم

جسمی نمانده تا كه سپر بیشتر شود
چشمی نمانده تا كه دو چشمی تر آورم

باید دو طفلِ بی نفسِ زخم خورده را
از زیرِ خارهای بلا پَرپَر آورم

باید كه چند كودك ترسیده‌ی تو را
از خیمه‌های مانده در آتش در آورم

تا ساربان نیامده انگشت را بلند كن
باید روم زِ دست تو انگشتر آورم

باید برای دختركانِ یتیم تو
قدری بگردم و دو سه تا معجر آورم

پیراهن امانتی مادرم كجاست
گشتم نبود تا كه بر این پیكر آورم

نامحرمی به ناقه‌ی عریان اشاره كرد
باید روَم به علقمه آب آور آورم

گیسوی مادرت زِ گلوی تو سرخ شد
باید كه چادری به سرِ مادر آورم

تا بازهم نگاه كنم بر حسینِ خویش
باید باز هزار نیزه شكسته درآورم
(حسن لطفی)

شیعَتی مَهماشَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذکُرونی

شیعَتی مَهماشَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذکُرونی
اَوْ سَمِعْتُمْ بِغَریبٍ اَوْ شَهیدٍ فَاْنْدُ بُونی
من شهید کربلایم
سر بریده از قفایم
لَیْتَکُمْ فی یَوْمِ عاشُورا جَمیعاً تَنْظُرونی
کَیْفَ اَسْتَسْقی لِطِفْلی فَاَبَوْا اَنْ یَرْحَمونی
من شهید کربلایم
سر بریده از قفایم
وَ اَناَ اَلْسِّبْطُ اَلَّذی مِنْ غَیْرِ جُرْمٍ قَتَلُونی
وَ بِجُرْدِ الْخَیْلِ بَعْدَ اَلْقَتْلِ عَمْداً سَحَقُوُنی
من شهید کربلایم
سر بریده از قفایم
من چنین بی‌کس نبودم کاندراین وادی رسیدم
بی‌کسم کردید وچشم از چشمه خون مالامالم
من شهید کربلایم
سر بریده از قفایم
اکبرم کشتید وعون وجعفر وعباس و قاسم
این مَنَمْ کز ظُلْمِتان چون طایر بشکسته بالم
من شهید کربلایم
سر بریده از قفایم
وحش و طیراین بیابان جمله سیرابند وچون شد
مـن که از آل رسولـم تشنـه‌ی آب زُلالَـم
من شهید کربلایم
سر بریده از قفایم

مبریدم ! که در این دشت مرا کاری هست

مبریدم ! که در این دشت مرا کاری هست

گرچه گل نیست ولی صحنه گلزاری هست

ساربانا ! مزنید این همه آواز رحیل

که در این دشت مرا قافله سالاری هست

من و این باغ خزان دیده خدا را چه کنم

همره لاله رخان - لاله تبداری هست

ساربان ،تند مران قافله گلها را

که در این حلقه گل ، نرگس بیماری هست

نیست اندیشه مرا ، از سفر کوفه و شام

مهر اگر نیست ، ولی ماه شب تاری هست

تشنه کامان بلا را ، چه غم از سوز عطش

ساقی افتاده ولی ، ساغر سرشاری هست

هستی ام رفته زکف ، بعد تو یا ثارالله

هیچم ار نیست تمنای توام باری هست

تا به مرغان چمن ، رسم وفا آموزد

یادگار از تو پرستوی پرستاری هست

با وجودی که بود بار جدایی سنگین

لله الحمد مرا روح سبکباری هست

گر چه از ساحت قدس تو جدایم کردند

هست پیوند وفا با تو مرا آری هست

باغبان چمن معرفت ! آسوده بخواب

که مرا شب همه شب دیده بیداری هست

در نماز شب خود غرق مناجات توام

یار اگر نیست ولی زمزمه یاری هست

مبرید از چمن حسن (شفق) را بیرون

که در آنجا که بود جلوه گل خاری هست

خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده

خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده
در شب بیماریم آتش پرستارم شده

ما که خود از سوز دل آتش به جان افتاده ایم
از چه دیگر شعله ها یار دل زارم شده

پیش از این سقای ما بودی علمدار حسین
امشب اما جای او آتش علمدارم شده

ای فلک جان مرا هر چند می خواهی بسوز
مدتی هست از قضا دل سوختن کارم شده

جز غم امشب پیش ما یار وفاداری نماند
در شب تنهائیم تنها همین یارم شده

من که شب را تا سحر بی خواب و سوزانم چو شمع
از چه دیگر شعله ها شمع شب تارم شده

بس که اشک آید به چشمم خواب شب را راه نیست
دود آتش از چه ره در چشم خونبارم شده؟

جز دو چشمم هیچکس آبی بر این آتش نریخت
مردم چشمان من تنها وفا دارم شده

گر گلستان شد به ابراهیم آتش ها ولی
سوخت گلزار من و آتش پدیدارم شده

شعله های کربلا آتش به جانم زد (حسان)
آتشین از این جهت ابیات اشعارم شده

فراز منبر نی قرص ماه می بینم

فراز منبر نی قرص ماه می بینم
خدای من نکند اشتباه می بینم
 
بتاب یوسف من بوی گرگ می شنوم
بتاب راه دراز است و چاه می بینم
 
نظاره می کنم از راه دور، سرها را
جوان و پیر و سفید و سیاه می بینم
 
به آیه های کتاب غمت که می نگرم
تمام را «به کدامین گناه» می بینم
 
به احترام سرت سر به مهر می سایم
و قتلگاه تو را قبله گاه می بینم

کجا رفتی ای آبروی دو عالم

کجا رفتی ای آبروی دو عالم

نگین سلیمان به حلقه خاتم

تو بالای نیزه رأسِ پر از خون

به روی ناقه ها منِ دل خون

خداحافظ ای برادر زینب

 چه آید بعد تو بر سر زینب

خداحافظ ای به خون آرمیده

خداحافظ ای دو دست بریده

خداحافظ ای گل سر بریده

خداحافظ ای گلوی بریده

خداحافظ ای جوانی زینب

خداحافظ ای زندگانی زینب

خداحافظ ای نگار و جبینم

خداحافظ ای غمگسار و طبیبم

خداحافظ ای قرار و شکیبم

خداحافظ ای امام غریبم

خداحافظ ای تمامی هستم

خداحافظ ای برفته ز دستم

دل زینب بسته بر سر مویت

زنم بوسه من به زیر گلویت

حدیث دردم شنیدنیست

وداع من با تو دیدنیست . . .

 

رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی

رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی
عباس من! دیدی اما مانند خواهر ندیدی


آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را
وقتی غریبانه می‌رفت بی یار و یاور ندیدی


آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است
اما در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی


حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست
آن بهت و ناباوری را در چشم مادر ندیدی


شد پیش تو نا امیدی، تیر نشسته به مشکت
مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی


بر گودی گرم گودال خوب است چشمت نیفتاد
چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی


دلخونی اما برادر دلخون‌تر از من کسی نیست
آخر تو بر خاک صحرا مولای بی سر ندیدی


قلبت نشد پاره پاره، آن شب خرابه نبودی
آنجا سر یک پدر را در دست دختر ندیدی


سقا! تو ساغر ندیدی، در تشت زر، سر ندیدی
جای نیِ خیزران بر لبهای دلبر ندیدی

زینب اگر نبود امامت تمام بود

زینب اگر نبود امامت تمام بود   

شکر خدا که سایه او مستدام بود

بعد از حسین پایه گذار قیام بود  

 او خشم ذوالفقار علی در نیام بود

در انقلاب ماریه صاحب سهام بود   

اخت الحسین و واجبه الاحترام بود

اعجاز کار اغلب اوقات زینب است    

تسخیر شام و کوفه فتوحات زینب است  

 قرآن و روضه جزو مهمات زینب است

بانوی ما برای خودش یک امام بود

ناموس حق عقیله عفیفه مکرمه    

طبق حدیث عالمه بی معلمه

ارواح و جن و انس و ملک خادمش همه   

 روحش شبیه شیشه ای از نور قائمه

اما برای دیدن اولاد فاطمه    

 در کوچه های شام چرا ازدحام بود

در خیمه گاه شور و نشور قیامت است    

 معجر به باد و هنگام غارت است

او نور مطلق است به معجر چه حاجت است    

او را اسیر سلسله خواندن جسارت است

زینب به بند عشق و اسیر ولایت است  

 سر را به چوب ناقه زدن یک پیام بود

بی بیِ شام و کوفه و خاتون کربلا   

 سرگشته حوالی هامون کربلا

ای امتداد سرخی گلگون کربلا   

 ای شاه بیت آنهمه مضمون کربلا

مثل همیشه وصف تو یک فکر خام بود

 

غروب و خیمه آتش فشانی

غروب و خیمه آتش فشانی
غروب و بی کسی و بی نشانی


غروب و دست شوم و شعله و دود
غروب و غارت پیراهن وخود


غروب و جسم و تشییع جنازه
غروب و سم اسب و نعل تازه


غروب و مرگ چندین نازدانه
غروب و داستان تازیانه


غروب درد غربت آه وناله
غروب و ماتم چشم سه ساله


غروب و نافله امام نشسته
غروبی با مناجات شکسته


غروب و عمر هفتاد و دو خورشید
که خورشید جهان با چشم خود دید


غروب و معجر اما پاره پاره
غروب و خون روی گوشواره


غروب و صبر ، صبر قلب زینب
دویدنهای او تا نیمه شب


چه می گوئی غروب و این همه درد

رخ ناموس حق و دست نامرد


من امشب چاره ای دیگر ندارم
دلم را دست زینب می سپارم


میان قتلگه می گردم امشب
مگر پیدا کنم سالار زینب

هجوم ناگهان و وای زینب

هجوم ناگهان و وای زینب
به سمت کاروان و وای زینب


تن آقا بدون غسل و دفن و
بدون سایه بان و وای زینب


شنیده شد صدای مادری که
نشسته قد کمان و وای زینب


رسیده بر سر گودال اما
خمیده ناتوان و وای زینب


دوباره دست هایی را که بستند
دوباره ریسمان و وای زینب


دوباره کربلا غوغا و غوغا
دوباره سایه بان و وای زینب


شب و صحرا و آتش، طفل و معجر
امان و الآمان و وای زینب


دوباره گمشده در بین صحرا
دوتا از کودکان و وای زینب


نمانده روی گوشی گوشواره
به لب ها نیمه جان و وای زینب


برای دخترک های هراسان
نباشد پاسبان و وای زینب

تشنه رفتن برا تو/ مرثیه خوندن برا من

 

تشنه رفتن برا تو/ مرثیه خوندن برا من
بر نگشتن برا تو/ تو خیمه موندن برا من


پر پرواز برا تو / پرای بسته برا من
خسته رفتن برا تو / این همه خسته برا من


غم امت برا تو / حفظ امامت برا من
دست بیعت برا تو / خط ولایت برا من


قمرامون برا تو / این همه اختر برا من
پسرامون برا تو / این همه دختر برا من


غم زینب برا تو/ تموم غم ها برا من
علی اکبر برا تو / ناله ی لیلا برا من


تیغ دشمن برا تو / آتیش دشمن برا من
این جا موندن برا تو / تا کوفه رفتن برا من


خواب راحت برا تو / گریه براتون برا من
نیزه خوردن برا تو / رو نی سراتون برا من


علی اصغر برا تو / رباب مضطر برا من
لب خنجر برا تو / بوسه به حنجر برا من


جنگ اینجا برا تو / جنگای کوفه برا من
سنگ اینجا برا تو / سنگای کوفه برا من


زخم غارت برا تو / زخم جسارت برا من
پاره پیرهن برا تو / رخت اسارت برا من

ته گودال فقط پیکر تو مانده و من

ته گودال فقط پیکر تو مانده و من
همه رفتند فقط مادر تو مانده و من

 

سر و انگشتر و انگشت به غارت بردند
پاره های بدن بی سر تو مانده و من

 

بوسه باید به روی گونه نشیند اما
چاره ای نیست، رگ حنجر تو مانده و من

 

تو و عباس که رفتید… از آن روز به بعد
زخم های بدن دختر تو مانده و من

 

باورم نیست که تنها به سفر خواهم رفت
همه ی دلخوشی ام! باور تو مانده و من 

 

این رعد و برق نیست که انگار زینب است


نون و قلم نبی است و مایسطرون حسین
طاق فلک علی است به عالم ستون حسین
خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین
هستی تمام ظاهر و مافی البطون حسین
با یک قیامت است هم الغالبون حسین
در این قیام نقطه پرگار زینب است


سردار سرسپرده جولان عشق کیست؟
تنها امیر فاتح میدان عشق کیست؟
عشق است حسین و گوش به فرمان عشق کیست؟
روح دمیده در تن بی‌جان عشق کیست؟
علامه مفسر قرآن عشق کیست؟
تفسیر آیه‌ها همه اسرار زینب است


ذرات و کائنات همه مرده یا خموش
در احتجاج بود زنی یک علم به دوش
قلب جهان به عمق زمین غرق جنب و جوش
آتشفشان قهر خداوند در خروش
هوهوی ذوالفقار علی می‌رسد به گوش
این رعد و برق نیست که انگار زینب است

 

خورشید روی قله نی آشکار شد
کوچکترین ستاره سر شیرخوار شد
ناموس حق به ناقه عریان سوار شد
هشتاد و چهار خسته به هم هم‌قطار شد
زیباترین ستاره دنباله‌دار شد
در این مسیر نور جلودار زینب است

 


ادامه نوشته