الهی به حیدر،الهی به زهرا

الهی به حیدر،الهی به زهرا
شبِ بیست و سوم،بیا بگذر از ما

شبِ بیست و سوم،با این روسیاهی
به جز رحمتِ تو، ندارم پناهی

شبِ بیست و سوم،ببین شرمِ رومو
جلو چشم مردم،نبر آبرومو

تو رو جان زینب،اِلهَ الْمُسِیئُون
بزن من رو اما، روت رو برنگردون

الهی اَغِثنی.....

مانند طفل در به دری گریه میکنم

مانند طفل در به دری گریه میکنم

مثل گدایِ پشت دری گریه میکنم

اشک مرا زمان گدایی ندیده اند

این بار چون تو می گذری گریه می کنم

حتی اگر مرا بزنی قول می دهم

با آب و تاب بیشتری گریه می کنم

تنبیه تو حواس مرا جمع می کند

من سال ها ز خیره سری گریه می کنم

بار مرا کسی نخریده... تو می خری؟!

بار مرا بخر، نخری گریه می کنم

از چند جا شکسته پرم... ای شکسته بند!

از غصه شکسته پری گریه می کنم

این روزه ها به درد قیامت نمی خورد

دارم برای بی سپری گریه می کنم

آقا نیامد و دل ما هم چنان شکست

پس پای سفره سحری گریه می کنم

جانِ همان که زائر بابا نشد مرا

یک کربلا ببر، نبری گریه می کنم

علی اکبر لطیفیان 

 

بخوان امشب ای دل سمیع الدعا را

بخوان امشب ای دل سمیع الدعا را

صداکن خدای سریع الرضا را

 

الهی به حق رسول امینت

امانی بده بنده ی بینوا را

 

الهی به حق علی شاه مردان

مگیر از دل من صفای ولا را

 

الهی به حق بتول شهیده

بیا با من رو سیه کن مدارا

 

الهی به حق الحسن از کرامت

بگردان کریما قضا و بلا را

 

الهی به حق الحسین از عنایت

فزون کن به قلبم غم کربلا را

 

الهی به زینب به حق رقیه

مسوزان دل بندۀ مبتلا را

 

الهی به حق اباالفضل العباس

عطا کن به چشمان تارم حیا را

 

الهی به سجاد و باقر به صادق

به من هدیه کن سوز و آه و بکاءرا

 

الهی به زندانی عشق کاظم

مرانی ز کویت اسیر بلا را

 

الهی به شمس الشموس ولایت

رضاکن ز دستم نگاه رضا را

 

الهی به حق جوادالائمه

بده رزق پاک و فراوان گدارا

 

الهی به هادی... علی چهارم

هدایت بفرما به میخانه ما را

 

الهی به حق الحسن باب مهدی

بیا واکن از لطف باغ لقا را

 

الهی بحجه الهی بحجه

بده اذن دیدار آن دلربا را

 

الهی به حق تمام قسمها

ببخش این سیه چهره ی بی وفا را

بیمار می شوم که پرستاری ام کنی

بیمار می شوم که پرستاری ام کنی

خود را زمین زدم که هواداری ام کنی

 

گوشم پر از نصیحت و حرف است ای رفیق

من آمدم که رفع گرفتاری ام کنی

 

گفتی تو سنگ دل شده ای خب شدم ولی

نزد تو آمدم که قلم کاری ام کنی

 

اصلاً مرا به چوب ادب بستنت چه بود؟

اصلاً که گفته بود فلک کاری ام کنی؟

 

رو دست خوردم از همه حتی ز دست خویش

کی خواستم که کاسب بازاری ام کنی

 

فریادم از قلیلی آب و طعام نیست

من جار می زنم که شبی جاری ام کنی

 

من اختیار خویش به دست تو داده ام

حیف است وقف آتش اجباری ام کنی

 

فردا بیا و نامه ی ما را به آب ده

زآن پیش تر که مجرم طوماری ام کنی

 

دعوای ما به قوت خود باقی است و باز

من بر همان سرم که سحر یاری ام کنی

 

باز کن در که گدای سحرت برگشته

باز کن در که گدای سحرت برگشته

عبد عصیان زده و در به درت برگشته

بنده ی بی خرد و خیره سرت برگشته

سفره را چیدی و دیدم نظرت برگشته

 

اصلا انگار نه انگار گنه کارم من

به تو اندازه ی یک عمر بدهکارم من

 

گرچه آلوده ام و خار ولی برگشتم

طبق آن فطرت پاک ازلی برگشتم

دیدم از غیر درت بی محلی، برگشتم

دستِ پر هستم و با نام علی برگشتم

 

از عقوبات من غم زده تعجیل بگیر

عبد آلوده پشیمان شده تحویل بگیر

 

بنده وقتی که فرو رفت به مرداب گناه

خواست از چاله در آید ولی افتاد به چاه

وای از دست رفیقی که مرا برد ز راه

من زمین خوردم و او جای دعا کرد نگاه

 

حرف پرواز زد اما همه طنازی بود

دوستت دارمِ آن دوست ،دغل بازی بود

 

هیچ کس با دل من هم دل و همراز نشد

این در آن زدم اما گره ام باز نشد

این پر سوخته وقتی پرِ پرواز نشد

سدّ راه گنه خانه برانداز نشد

 

ناگهان هاتفی از سوی خدا گفت بیا

گفتم آلوده ام و پر ز خطا گفت بیا

 

حال من آمده ام حالِ مرا بهتر کن

دیگر از دست خودم خسته شدم باور کن

با چنین بنده که داری به مدارا سر کن

دم افطارم و مست می کوثر کن

 

کوثر از اشک حسین است خدا میداند

که علی ریخته و فاطمه میگریاند

 

گرچه اندازه ی یک کوه گنه سنگین است

آشتی با تو همیشه مزه اش شیرین است

سفره ای را که تو چیدی چقدر رنگین است

آخر کار هر آن کس که بیاید این است

 

اولین قطره ی اشکی که ز چشمت ریزد

بهر امداد به او فاطمه بر میخیزد

رویم نمیشود که بگویم مرا ببخش

رویم نمیشود که بگویم مرا ببخش

با این همه گناه ولیکن خدا ببخش

 

شاید دلت گرفته ازاین توبه های سست

اینبار چندمین ولی آخر بیا ببخش

 

ای مهربان عرش نشین ای همیشه خوب

این بنده ی به خاکِ غم افتاده را ببخش

 

شاید چنان بدم که نمیخواهی ای عزیز!

از جرمهام بگذری ، اما چرا؟ببخش

 

حالا تو هستی و من و تصمیم آخرت

یا غرق کن درون عذابم...ویا ببخش

 

کوه گناه خالص و خوبی همه ریا

رویم نمیشود که بگویم مرا ببخش

دلیل دارد اگر سر به زیر و غمگینم

دلیل دارد اگر سر به زیر و غمگینم

نمانده باطنی اصلا به ظاهر دینم

نگاه کردم و دیدم تمام شد عمرم

هنوز جاهلم و بنده ی شیاطینم

گناه کردم و از رو نرفتم و حالا

مرا زمین زده این کوله بار سنگینم

قساوت دل آلوده ام سبب شده است

امام عصر خودم را اگر نمی بینم

همیشه بر در این خانه محترم بودم

منی که مستحق ناسزا و نفرینم

خودم اگر چه خودم را دگر نمی بخشم

ولی به رحمت پروردگار خوش بینم

درست نیست بیایم به خانه، می دانم

اجازه هست کمی پشت خانه بنشینم؟

اگرچه شیعه نبودم تمام عمرم را

خوشم به لطف علی در صف محبینم

شنیده ام که علی همدم فقیران بود

در آرزوی علی سال هاست مسکینم

خدا کند که بیاید کنار من باشد

خدا کند که بیاید زمان تلقینم

مرا به مرهم و طب و طبیب حاجت نیست

که اشک روضه ی عباس هست تسکینم

شکسته ای کمرم را بلند شو برویم

سکینه را چه کنم من شهید خونینم؟

هزار شکر که ام البنین نمی بیند

چقدر غنچه ی تیر از تن تو می چینم

آمدم سوی تو راهی وا کنم تا وقت هست

آمدم سوی تو راهی وا کنم تا وقت هست

آمدم شاید تو را پیدا کنم تا وقت هست

تا شب احیای تو کارم توسل کردن است

قصد دارم خویش را احیاء کنم تا وقت هست

نامه ی اعمال من را می دهی در دست راست

زود باید برگه را امضاء کنم تا وقت هست

من امان می خواهم از«یومَ یَعَضُّ الظّالم»ت

تا سحر مولای یا مولا کنم تا وقت هست

آرزوهای دراز عمر مرا بر باد داد

می نشینم با خودم دعوا کنم تا وقت هست

ای «رفیق لا رفیق له» شدم من بی رفیق

با تو حالا آمدم نجوا کنم تا وقت هست

من نه آنم که «یُصِرُّونَ علی الحِنثِ العظیم»

آمدم خوب با تو تا کنم تا وقت هست

کاشکی با یا کریم العفو های نیمه شب

بین خوبانت ، خودم را جا کنم تا وقت هست

عاشقی بی دست و پایم دست داده در دعا 

روضه ای جانکاه دست و پا کنم تا وقت هست

دست من زیر عبا و پیکرت روی عبا 

چاره ای باید بر این اعضا کنم تا وقت هست

عمه ات را می برم از حلقه ی نامحرمان

تا مراعات دل زهرا کنم تا وقت هست

ای علی این خنده ها در کوفه بدتر می شود

کاش فکر معجر زن ها کنم تا وقت هست

 

 




نروم از سر کویت چه برانی چه بخوانی

غلامرضا سازگار:

 

نروم از سر کویت چه برانی چه بخوانی

به خداییت قسم برتر از آنی که برانی

به تو مأنوسم و یکدم زتو مأیوس نگردم

چه به عرشم بکشانی چه به خاکم بنشانی

بنوازی بگدازی تو حکیمی تو بصیری

بکشی زنده کنی مصلحت از توست تو دانی

من بیچاره به غفلت ز تو هر سو بگریزم

تو کرامت کنی و باز به سویت بکشانی

که مرا می دهد از لطف پناهی؟ تو پناهی

که تواند گره از من بگشاید؟ تو توانی

چه عذابم کنی از خشم و چه از مهر ببخشی

این محال است که از مملکت خود تو برانی

هرچه خواهی به سرم آر ولی روی مگردان

هرچه دادی بستان لیک خودت را نستانی

وای از سختی جان کندن و از لحظۀ مرگم

تو مگر پیشتر از مرگ، علی را برسانی

"میثم" از کوی تو جایی نرود گفتم و گویم

نروم از سر کویت چه برانی چه بخوانی

غرور گشته رفیقم خضوع می خواهم

مهدی مقیمی:

غرور گشته رفیقم خضوع می خواهم

برای قلب مریضم خشوع می خواهم

گذشته عمر به غفلت ولی امیدی هست

دوباره توبه دوباره شروع می خواهم

غروب کرده دل از مغرب گناهانم

کمی ز مشرق رحمت طلوع می خواهم

گناه فاصله انداخت بین من با تو

ولی به دامن لطفت رجوع می خواهم

دلم برای سحرهای معنوی تنگ است

کمی قنوت و سجود و رکوع می خواهم