سلام ما به باب بی قرین تو

سلام ما به اشک بی شمار تو     

     سلام ما به قلب داغدار تو


سلام ما به گریه ی دمادمت       

       سلام ما به سینه ی پر از غمت


سلام ما به سوز و آه هر شبت      

    سلام ما به درد جسم پرتبت


سلام ما به باب بی قرین تو           

   سلام ما به زینب حزین تو


سلام ما به قبر بی چراغ تو            

    سلام ما به قلب پرزداغ تو

به لب آه و به دل خون و به لب اشک بصر دارم    

به لب آه و به دل خون و به لب اشک بصر دارم    
شدم چون شمع سوزان آب و آتش بر جگر دارم

 دلم خون شد، نخندید ای زنان شام بر اشکم   

  که هم داغ برادر دیده، هم داغ پدر دارم

 کند اختر فشانی آسمان دیده ام دائم     

 

    که بر بالای نیزه هیجده قرص قمردارم

عدو دست مرا بست و اسیرم برد در کوفه    

    نشد تا نعش بابم را ز روی خاک بردارم

 تمام عمر هر جا آب بینم اشک می ریزم    

  من از لب های خشک یوسف زهرا خبر دارم

از آن روزی که ثار الله را کشتند لب تشنه  

 به یاد کام خشکش لحظه لحظه چشم تر دارم

مسافر کس چو من نَبوَد که همراهِ سرِ بابا    

   چهل منزل به روی ناقه ی عریان سفردارم

 از آن روزی که بالا رفت دود از آشیان ما   

 دلی از خیمه های سوخته سوزنده تر دارم

 همه از آب رفع تشنگی کردند غیر از من     

  که هرجا آب نوشم بیشتر در دل شرر دارم

 اگر چشمت به آب افتاد "میثم" (ای دل) گریه کن بر من     
که آتش در دل و جان بر لب و خون در بصر دارم

                                                        شاعر: غلامرضا سازگار

طایر وحی ام و گردیده جدا بال و پرم   

طایر وحی ام و گردیده جدا بال و پرم     

 زخم ها مانده ز هر زخم زبان بر جگرم

 منم آن یار سفر کرده که تا شام بود     

سر پاک شهدا بر سر نی همسفرم

 مردم شام نخندید که بر نوک سنان   

 می کند گریه برایم سر پاک پدرم

 سنگ هایی که به فرقم ز ره کینه زدید   

   گریه کردند به حال من و بر زخم سرم

 پدرم کشته شد اینک بگذارید از شام   

   عمه و خواهر خود را به مدینه ببرم

 خار و خاشاک و کف و کعب نی و سنگ بس است      

نزنید این همه لبخند به زخم جگرم

سر بابا به سر نیزه و من گام به گام        

   با سر و قاتل و با عمه ی خود رهسپرم

 دل شب نافله می خوانم و در حال نماز    

  سر نورانی باباست چراغ سحرم

 با وجودی که عدو بر سر من آتش ریخت    

   شسته شد حلقه ی زنجیر ز اشک بصرم

همه جا در شرر ناله ی "میثم" پیداست     

  شعله ی ناله و سوز جگر و چشم ترم

                                                شاعر: غلامرضا سازگار

هر کجا روی نهادم غم عظمای تو بود

هر کجا روی نهادم غم عظمای تو بود       

  کربلای دگرم شام غم افزای تو بود


تا ابد برسر سودائی ما خاک عزاست     

       آن غباری که به رخسار دل آرای تو بود

 

یاد قتل پسر فاطمه می کشت تو را        

    کی روا زهر جفا بر تو زاعدای تو بود


بعد مرگ تو عزیزان تو دیدنّد هنوز         

         اثر حلقه زنجیر به اعضای تو بود


با که گویم که به تسکین دلت در ره شام    

      پیش رویت به سرنی سر بابای تو بود



خلق در سایه لطفت همه آرام ولی       

     اثر تابش خورشید به سیمای تو بود


پدرت کشته آزادی و دین  گشت ولی     

      رمز پیروزی او خطبه غرّای تو بود



بعد مرگ تو یتیمان همگی دانستند      

           که چراغ شبشان طلعت زیبای تو بود



خودم دیدم ز بالای بلندی

خودم دیدم ز بالای بلندی

که محبوب خدارا سربریدند

خودم دیدم کبوترهای معصوم

همه سرزیر پرها کرده بودند

خودم دیدم که صحرا لاله گون بود

خودم دیدم زمین دریای خون بود

خودم دیدم فضای آسمانها

پراز انا الیه راجعون بود

خودم دیدم گلوی اصغرم را

خودم دربر کشیدم اکبرم را

خودم دیدم که زهرا گریه میکرد

خودم دیدم سرشک مادرم را 

هر کجا روی نهادم غم عظمای تو بود؛

هر کجا روی نهادم غم عظمای تو بود؛

کربلای دگرم شامِ غم افزای تو بود.

تا ابد بر سر سودایی ما خاکِ عزاست؛

آن غباری که به رخسارِ دلآرای تو بود.

یاد قتل پسر فاطمه می کشت تو را!

کی روا زهر جفا بر تو ز اعدای تو بود.

بعد مرگ تو عزیزان تو دیدند هنوز؛

اثر حلقه ی زنجیر به اعضای تو بود.

با که گویم که به تسکین دلت بر ره شام،

پیش رویت به سر نی، سر بابای تو بود.

خلق بر سایه ی لطفت همه آرام،ولی!

اثر تابش خورشید، به سیمای تو بود.

پدرت کشته ی آزادی و دین گشت ولی

رمز پیروزی او خطبه ی غرای تو بود.

بعد مرگ تو یتیمان همگی دانستند؛

که چراغ شبشان طلعت زیبای تو بود.

گر بگرید ابر، چشمِ اشکبار آرم به یاد

گر بگرید ابر، چشمِ اشکبار آرم به یاد

ور بخندد لاله، قلبِ داغدار آرم به یاد

گر ببینم شمع سوزانی میان انجمن

سرگذشت عمه را بی اختیار آرم به یاد

صحنه های هر یک به چشم من مجسم می شود

لحظه های دردناک و ناگوار آرم به یاد

ابر، گَه گَه گرید، اما چشم من، هر روز و شب

روزهای شام با شب های تار آرم به یاد

گر گلی پژمرده بینم در کنار غنچه ای

هم رباب تشنه و هم شیرخوار آرم به یاد

زینت و زیور چو بینم رو بگردانم از آن

گوش های زخمی بی گوشوار آرم به یاد

گر گلی بینم به شاخی، خارها برگرد او

راس باب و نوک نی با نیزه دار آرم به یاد

در خزان، هر برگی افتد از درخت از جورِ باد

بر زمین افتادن اطفال زار آرم به یاد