غروب بود و زنی بی قرار تنها بود ...

زنی زداغ برادر ، فکار ، تنها بود ...

 

غروب بود و علمدار خفته و زینب ...

میان خیمه ی بی پاسدار تنها بود ...

غروب بود و به مقتل برادرو زینب ...

هزار و نهصدو پنجاه بار تنها بود ...

غروب بود و رباب و صدای لالایی 2

کنار تربت یک شیرخوار ، تنها بود ...

حسین ... حسین ...

***

غروب بود و طناب و اسیری و زینب ...

 

خلاصه این همه غم بود و زینب کبری ...

میان لشگری از نیزه دار تنها بود ...

محمل درست در وسط نیزه دارها

یک ذره رحم در دل خود ساربان نداشت ...