من بودم و عزای بیابان کربلا
من بودم و عزای بیابان کربلا
بچه یتیم های پریشان کربلا
بر روی نیزه ها ، سر عطشان کربلا
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
با یاد زخمهای تنش گریه میکنم
هر شب برای پیروهنش گریه میکنم
یادم نمیرود که دل از غصه ها گرفت
شلاقهایشان به تنم بی هوا گرفت
دیدم که چکمه ای به روی سینه پا گرفت
یک خنجر شکسته ، حسین مرا گرفت
دیدم سرش جدا شد و باور نداشتم
جای حسین کاش که من سر نداشتم
* کاش سر منو میبریدند*
حالا عزای زخم تنت قاتلم شده
کابوس دست و پا زدنت قاتلم شده
با نیزه پشت و رو شدنت قاتلم شده
خون لختههای پیرهنت قاتلم شده
*گوشتو بگیر نشنوی*
یادم نرفته خاطرهی گوشواره را
گودال و ازدحام و تنی پاره پاره را
حسین ........
بعد از وداع بود که روزم سیاه شد
عباسمان که رفت حرم بیپناه شد
با تازیانه ها بدنم راه راه شد
با من هرآنچه شد وسط قتلگاه شد
با این که روزگار به غارت مرا سپرد
دست کسی ولی به پر معجرم نخورد
ازهم گسست بعد تو شیرازهأم حسین
انگار داغدار غمی تازهأم حسین
من در غمت شریک و هم اندازهأم حسین
مجروح سنگ خوردهٔ دروازهأم حسین
میرفت بعد غربت صحرای کربلا
نیمی زمن به ناقه و نیمی به نیزه ها